X
تبلیغات
STOP loving - شعرها از سایت www.beyt.ir
شعر ومتن عاشقانه
[کنار چشم تو آخر گناه من ریز است ]

 همیشه طرح قدومت شبیه پاییز است گذر نکن تو از اینجا نگاه تو هیز است غریب و خسته نشستم شبیه مغمومی که در عزای دلم اشک و آه لبریز است برو تو دختر تاتی که عشق آسان نیست دلم هنوز گرفتار ترک تبریز است صدای خیس مرا در گلو نخشکان باز برای لحظه ی خوش بودنت که جالیزاست منم نشسته همین جا جنون بارانم نه اشتباه ندیدی نگو که کاریز است . . . ! هجوم لشکر چنگیز گون چشمانت بریده طاقت من را نگاه تو تیز است نیا جهنم سوزان گناه چون دارم . . . ! کنار چشم تو آخر گناه من ریز است نیا دوباره از اینجا گذر نکن ظالم ببین تحمل چشمت ورای هر چیزاست

[افسانه ي شب]

 بي تو اي ماه ، پريشان شده كاشانه ي ما چشم بگشاي و ببين ظلمت غمخانه ي ما بي تو در ظلمت شب نيست صـداي نفسي بانگ جغد است كه پيچيده به ويرانه ي ما بس كه افسانه ي بيهوده شنيديم ز شيخ پر شد از خون جگر ساغر و پيمانه ي ما روشن از هستی ما خانه ي اغيار ببين سوزد از شعله ي آن خرمن پروانه ي ما شور طفلان به سرآمد كه در اين كوي ، دگر كودكي نيست زند سنگ به ديوانه ي ما ساقيا خيز و سرخمّ حقيقت بگشاي تـا جهاني شنود ، نعره ي مستانه ي ما

(سرخي)

افسانه ي شب نيز سرآيد روزي عاقبت خيمه زند صبح در خانه ي ما قلبتو بسپارش به من یواش یواش می برمت ، توو باغ قصه های نو با شعله های عشق من ، میسوزه غصه های تو عادت میشه واسه تنت ، نگاه مهربون من قلبتو عاشق میکنم ، میشی تو همزبون من تکیه بده به شونه هام ، عطر تنم بگیرتت نمی ذارم ستاره ای چشمک زنون ببینتت توو آسمون میشونمت ، خودت میشی ماه دلم ترانه هم خلاص میشه از تلخی ِ آه گلم نه غربتی نه حسرتی ، نه لحظه ای بی خبری میمونی و با هر نگات ، دیوونه وار دل می بری نه خوابه اینا نه خیال ، که با یه بوسه بشکنه بزار که مردونه بگم ، اینا همه قول منه

 [فریادی برای عشق]

 فرياد مي زنم از کنون تا آخرالزمان فرياد مي برم از زمين تا به آسمان فرياد من بهر تو بود آن همه بلند که تا آخر اين عشق همراه من بمان چه رستاخيزي به پا شد با طنين من فرهاد بي تيشه و مجنون ، دوان ، دوان سحر عشق ِ تو بود ، کمک بر صَرير من وگرنه پرنده اي کوچکم ، غمگين و ناتوان از عشق تو منزلگه ام شد سراي شعر بي وجودت غزل ها را کنم همه نهان دست ياري ات دراز کن به سوي من تا خون مهرت ز ِ جانم شود روان جاودان مي شود فرياد

(همراه)

به کوي تو در پناه عشق تو ز ِ هستي شوم جاودان

 {تا هميشه دوستت دارم }

 مي دونم دوستم نداري مي دونم منو نمي خواي اونقدَر بدم برا تو ، که تو خوابمم نمي ياي! مي دونم خيلي حقيرم واسه داشتن دل تو نميخواي که باشم هرگز حتي لحظه اي برا تو مي دونم هيچي ندارم واسه دادن به تو نازم ولي خُب جونمو آخر ، پاي عشق تو مي بازم مي دوني خيلي مي خوامت توُ تمامه لحظاتم من وفادار به عشقم تا هميشه من باهاتم تو فقط اينو بدون که ، تا ابد دل به تو دادم تو تپش دادي به قلبم ، اينو من دارم به يادم اگه شد روزي دوباره تو شدي تنهاي تنها اگه دنياي تو پُر شد از همه دردا و غمها تو بدون که من هميشه پاي عشق ِ تو نشستم دلمو واسه نگاهت رو همه آدما بستم اگه زنده بودم اون روز ، تو بيا بازم کنارم من واسه داشتن چشمات تا هميشه بي قرارم پويا مجتهدي

{پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است }

 پشت سر هر معشوق ، خدا ايستاده است پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري و تو براي اين که معشوقت را از دست ندهي بهتر است بالاتر را نگاه نکني زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند پشت سر هر معشوق ، خدا ايستاده است اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح خدا چندان کاري به کارَت ندارد اجازه مي دهد که عاشقي کني تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي . . . اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي خدا با تو سختگيرتر مي شود هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر بيشتر بايد از خدا بترسي زيرا خدا از عشق هاي پاک و عميق و ناب و زيبا نمي گذرد مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند پشت سر هرمعشوقي ، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري خدا هم گامي در غيرت برمي دارد تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد معشوقت ، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او ، چيزي فاصله بيندازد معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است نااميدي ازاينجا و آنجا نااميدي از اين کس و آن کس نااميدي از اين چيز و آن چيز تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت حتي قطره اي هم هدر نرفته است خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اينهمه عشق ورزيده اي پس به پاس اين ؛ قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم. و اين ثروتي است که هيچ کس ندارد تا به تو ارزاني اش کند فردا اما تو باز عاشق مي شوي تا عميق تر شوي و وسيع تر و بزرگ تر و نااميدتر تا بي نيازتر شوي و به او نزديکتر راستي : اما چه زيباست و چه باشکوه و چه شورانگيز که پشت سر هر معشوقي خدا ايستاده است!

 {سکوت}

وقتي که سکوت بي تو دم مي گيرد فرياد درون سينه ام مي ميرد با ياد بهانه ها و شوخي هايت مي خندم و باز گريه ام مي گيرد محمد کلهر

 [دلنوازي ]

آنقدر قشنگ دلنوازي کردي تا قلب مرا به عشق راضي کردي اين قلب تمام ِ هستي ام بود ، بگو با هستي من چه شد که بازي کردي ؟! محمد کلهر

 {من با تو مي توانم . . . }

جا مي کني خودت را در مغز استخوانم طوري که با تو هستم، بي تو نمي توانم . . . من با خودم غريبم نامم فريب ِ محض است لفظ قديم پاييز سبزي پر از خزانم معناي تازه اي در پس کوچه هاي دستت مي گيرم و کنارت درگير ِ امتحانم يک اضطراب بي ميل مي خواندم که "برگرد" من پاي رفتنم نيست تو وصله اي به جانم در اين دو راهي ِ عشق ، بين تو و رهايي دل را زدم به دريا چون با تو در امانم سردي بهانه اي بود از ترس ِ بي تو بودن من با تو داغ ِ داغم ، من با تو مي توانم . . . بهاره عامل نوغاني

 [باز با آن ديگري ديدم تو را ]

 باز با آن ديگري ديدم تو را جاي قهر و اخم خنديدم تو را باز گفتي اشتباهت ديده ام گفتمت باشد ، بخشيدم تو را باز هم اين قصه ات تکرار شد با رقيبان رفتنت انکار شد آنقدر کردي که ديگر قلب من از تو و از عشق تو بيزار شد آن رقيبان يک شبت مي خواستند ذره ذره پاکي ات مي کاستند شب به مهمان خانه ات مهمان شدند صبح اما از برت برخاستند آمدي گفتي پشيماني دگر زين پس اما پاک مي ماني دگر گفتمت توبه به گرگان چاره نيست گفتي ام چون کوه ايماني دگر گفتمت باشد بخشيدم تو را اخم وا کردم و خنديدم تو را زين حکايت ساعتي نگذشت تا باز با آن ديگري ديدم تو را

 همسر صيغه اي وافور !

حاجي سلام ، مبارکه سرداري تيمسار شدي کاري با ما نداري ؟ حاجي مي دوني من کي ام؟ يادت هست ؟ مي خوام خودت منو به ياد بياري فکر کن ببين يادت ميآد يه باغچه اونم کجا؟ تو جاده ي شلمچه که روبروش يه جاده بود تا بصره يادت ميآد رويش ِ چند تا غنچه کنار تربت شهيد رضايي يادت ميآد مصطفي رو خدايي ؟ قلعه شيخ خزعل و ميدون ِ مين محور حاج رضاي کربلايي پشت سرت فکّه ، جلوت سعديه کرخه و بستان و خور فعليه فرق هور و خور مي دوني چيه ؟ اگه بگي که حافظه ات عاليه ! يادش بخير شبهاي عاشورايي عشق شهادت و غم تنهايي يادت اومد حاجي رفيق مايي اون روزها رفت ، حاجي ؛ الان کجايي ؟ اونهايي که تازه گيا ديدنت مي گن يه چند وقتيه دزديدنت حسابي هم بهت دارن ميرسن ميگن تبر مي شکنه تو گردنت ! ديدنت حاجي تو رو باتوم به دست زدي سر جوون مردم شکست ! ما سپر بلاي اين مردميم کار سپر شکستن سرم هست ؟! ميگن به اسم لشگر حزب الله بهت رسيدن و شدي روبه راه خونه دادن ويلا و ماشين داري در عوضش کارت دارن گاه گاه جرم و جنايت مي کني براشون کارآ رو راحت مي کني براشون هر سري رو بخوان بره زير آب في الفور اطاعت مي کني براشون حاجي حالا واسه کي اهرم شدي ؟ برا چه قدر دشمن مردم شدي ؟ تو حج چندمت حاجي کج شدي ؟ افتادي از خودت بيرون ، گم شدي ! حاجي نگي مامور و معذور شدي فردا نياي بگي که مجبور شدي خبر رسيده چرا مزدور شدي « همسر صيغه اي وافور شدي » کاش مي شد حاجي که آروم بشي کاش مي شد بازم بري و گم بشي دوباره از نو خودت رو بسازي ايندفعه پيدا شدي "مردم" بشي [حاجي مست ِ پولي آخه ! ] حاجي فاز غم نيا تو ، اسکناس زيادي داري شباتو با بطري سر کن ، هي نکن اضافه کاري بانک شيش در سر ِ کوچه ، صندوق ِ چرکه تن تو راستي يادت مونده چي بود ، اسم کوچيک ِ زن تو ؟! صبح و شب مثل سگ هار ، پي ِ جيبت چشم به دستي حاجي افتاد برگ سبزت ، دورشون که کش نبستي ! يارو هيجده تا يه سالو ، با يه نون خشک به سر کرد بعد آش خوري نداره ، کسي رو که ميگه برگرد حاجي! جون ِ اون سبيل هات ، اينوَرم يکم نگا کن پسر ِ گشنه کاره ، مي شنوه ، اونو صدا کن خيلي زود اسير عشقه ، مشق شب هاش دل نوشت اگه تو بگيري دستش ، به خدا جات تو بهشت حاجي مستي خوب مي دونم ، پول مثل شراب نابه پسر تشنه ي عشق ، زندگيش سراب و خوابه دختره گفته مي توني ، که به پاي من بسوزي ؟ واسه اين تن جامه اي از نقره و طلا بدوزي ؟ پسره خودش که پاهاش ، توي کفش وصله بسته ست بيچاره باباش دونده ست ، پي پول حالا خسته ست حاجي حس ِ پدريت کو؟ ، دستاشونو چفت ِ هم کن به خدا مستي مي دونم! ، وزن جيباتو تو کم کن اين همه دُکون که داري ، نوش جونت ، خدا قوت ! کي ميگه دزدي تو کردي ، نزنيد به حاجي تهمت ! حاجي جون حالا که موهات ، رنگ ماست ِ سر ِ سفره ست بيا و يکم کمک کن ، پسره رسيد به بن بست حاجي از ستاره هاتم ، يکي کم شه پُر ِ نوري ! پسره شباش سياهه ، حاجي از دلش تو دوري به خدا ثانيه يکبار ، نفسو ازت مي گيره چشاتو باز کن دوباره ، داره اين جوون مي ميره من نوشتم حرف آخر ، نمي دونم کردي باور اگه اين جوون بميره ، پشتته آهه يه مادر . . . پويا مجتهدي

 [آخ که من غلط نوشتم ، نزنيد دارم مي ميرم]

 رنگ سبز حرومه ديگه ، رنگ خونمو مي گيرم "خفه خون" خوبه مي دونم! ، وقتي قدرت با ما نيست من بايد خوب درس بخونم تا شايد بازم بشم بيست تير و توپ خونه برا چي؟ من يه شاعر جوونم تير جوابه هر سواله ، اينو خوب خودم مي دونم من نماز شب مي خونم ، ارتباط دارم با بالا نزنيد منم يه مومن ، که يه شاعر شده حالا نزنيد ، عاشقي جرمه؟ اينکه از فقير نوشتم ؟ عشق من مَردمونَن ، از دل اسير نوشتم تو نزن توي سر من ، تو اين سر پُر ِ حرفه به خدا بهمن ِ کوه هم صد هزار گوله ي برفه دست به دست هم بديم تا ، يه بهشت نو بسازيم کشورم ، کاش بشه بازم ، ما بهشت از تو بسازيم آخ نزن غلط نوشتم ، هي ميرم عالم رويا ! نميشه يه بار ِ ديگه ، من و تو باهم بشيم ما آخ نزن گريونه مادر ، آخه من خيلي جوونم تو ببين وضو گرفتم ، گوش به فرمان اذونم آخ که مهدي تو کجايي ، زير مشت کبوده پوستم تو خودت ديدي کي لو داد ، آخ چه نامرد بوده دوستم ! آخ خدا قلب پدر مُرد ، وقتي ديد يکي منو برد نزنيد ، شاعر ِ بيدار ، زير اين مشت و لگد مُرد حتي سنگ قبر ندارم ، چونکه من اضافي بودم بعد مرگم شايعه شد ، که من اهل سيخ و دودم !! رنگ سبز بهونه اي بود تا که بيدار بشيم آخر حالا خواب براي چشمام ديگه با مرگ ميشه باور

 sahar

 چه مي جويي در اين خانه که خود ويرانه اش کردي چه مي بيني در اين عاشق ، که خود ديوانه اش کردي نه مي از جام ما نوشي ، نه دَم چشم از وفا پوشي نه خود را مي کني آزاد ، نه در عاشق کُشي کوشي نه مي خواهي مرا بي عشق ، نه خود را عاشقم داني نه بر عشقم زني طعنه ، نه از عشقم گريزاني نه دورم از خودت سازي نه با بازي نگه داري نمي دانم چه مي خواهي ، چه افکاري به سر داري » در جواب شعر بالا : رخت در ديده مي ديدم ندا نستي چه مي ديدم اگر خورشيد ،آنجا بود شرارش را نمي چيدم سحر نامت اذانم شد ، نمايت ، نان و آبم شد هزار سوداي نوشينت بلاي روح وج انم شد نظر برآسمان ها رفت به ديدارت همان جا رفت عطش از کام ها سررفت ستون دين مان وا رفت شبي با باده مي خفتم سحر سجاده مي سفتم سخن ها از دو چشمانت به جام باده مي گفتم طنين موج گيسويت مزيد خلف ادراک است نظام دولت مجنون نزاع عقل و ادراک است جه خواهي از سبک عقلي که خود حيران و مبهوت است حديث حال و احوالش ، گهي حي و گهي موت است آرش بهروزي واژه ي عشق به معناي حريم امنيست دور محدوده ي تنهاييمان و تو اين معنا را چه غلط فهميدي كه به تنهايي من سنگ زدي و به شيدايي من خنديدي. خنده ات آتش شد آتشش بال و پرم را سوزاند و تو اين را ديدي باز ميخنديدي! تو چه ميفهميدي؟ تو نميفهميدي. واژه ي عشق به معناي گذشتن با هم از ميان كوچه باغ سبزدلگرميها يا نشستن لب مرداب پر از نيلوفر كه درونش چند مرغابي آزاد به ما مينگرند و من و تو با هم جمله اي ساده بسازيم از غم. تو چه ميدانستي؟ كه خيال من از اين حادثه ها لبريز است تو چه ميدانستي؟ كه من از فاجعه هم شعر و غزل ميسازم تو چه ميدانستي؟ واژه ي عشق به معناي تو بود تو چه ميدانستي؟ تو نميدانستي تو نميدانستي

{به چشمهاي خودت اعتماد داري که؟!}

 من ِ گذشته ي خود را به ياد داري که؟ به اصل ِ رجعت مرد اعتقاد داري که؟ منم به پاي تو افتاده ام، نگاهم کن به چشمهاي خودت اعتماد داري که؟ اگرنه مثل لبت در حصار کن آن را ظريف و ناب و زنانه، مداد داري که؟! غزل غزل قلمم اعتراف کرد به عشق خودت بخوان غزلم را، سواد داري که؟! هنوز حلقه در انگشتم است، از تو کجاست؟ نگو که نيست! که دادي به باد!... داري که؟!

[دختر معصوم، داري اشتباه ميکني]

 سرمه در چشمت مکن، روزم سياه ميکني قرص رويت را چرا آخر چو ماه ميکني؟ عاقبت خود را به زلفت دار خواهم زد شبي آنچه از من ساختي آن شب تباه ميکني پرده بر رويت بينداز و برون از خانه شو چشم مردان چون غلط افتد گناه ميکني باز ما را به نظربازي نمودي متهم دختر معصوم، داري اشتباه ميکني هرچه گفتم بي گناهم بر تو تاثيري نداشت بي بي حکمي و حکما ً حکم شاه ميکني نامه دادي که اسير چشم مستت گشته ام راست گفتي؟ يا فقط داري مزاح ميکني؟ من چه کردم با تو؟ آخر اين چه کاري با منست؟ گاه رو گرداني و گاهي نگاه ميکني ابروانت طاق کسري، اخم بر ابرو ميار اين کمان مشکن که ما را بي پناه ميکني

 {بنگ}

 برگشتم و زير ِ بغلم يک دل ِ تنگ يک دست ِ تو بر دو چشم و آن يک به تفنگ يک لحظه تامل کن، يک لحظه فقط بگذار بگويم که تو را ميخوا... بنگ!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 11:47  توسط SATYAR&TANIA  |